![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
اگر واژه ها از دل بر آیند نیازی به تأکید نیست، اگر چیزی باشد که باید با حرکت دستها انتقال یابد ، دستها خود از عهده کار بر می آیند کار دیگری لازم نیست. اگر چیزی در نگاه تو باشد ، خود جاری خواهد شد، ارنه همه و همه جز تزویر نخواهد بود!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
هنگام غروب وقتی خورشید با نور آرام و دلپذیرش ترانه لالایی را در گوش دریای مغرور می خواند مثل همیشه کنار ساحل با پاهای برهنه و سری افکنده با تمام ناامیدی قدم برداشته ردپاهایی با فاصله کم پشت سر خود بر جای می گذارم ، ردپاهایی که دریا با تمام غرورش در مدت زمان کوتاه آنها را از من گرفته و مرا ناامید تر می کند!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
آسمان دلم ابری و چشمانم بارانی است .بالهای خیالم شکسته اند پرواز مقدور نیست . کاش آفتاب محبت ، با تنم آشتی می کرد . کاش دست نوازشگر رود اشکهایم را می شست. ای کاش باز هم غنچه های لبخند در باغچه لبها باز میشد. کاش فرهنگ لغت با واژه "یتیم " قهر می کرد. کاش گونه هایم در حسرت یک بوسه نمی سوخت . ای کاش من هم مثل تو بودم. کاش خانه ما هم بابا داشت!!! زندگی رنگ حقیقت نداره بی تو انگار من امیدی ندارم روز پدر و روز مرد و میلاد حضرت علی (ع) مبارک ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
اشک راز درون را فاش می سازد بر سوز جگر آب می پاشد. بر زخم دل مرهم می نهد سوز دل است که اشک را روان می سازد. پس ای اشکهای سوزان، ای عالیترین مظاهر احساسات بشری با آرامش خود گونه های فرسوده مرا زیب بخشید. ای زداینده سخت ترین آلام انسانها به من بگویید وقتی که انسان از همه کس روی برمی گرداندو یا دیگران او را از صحنه زندگی خارج می سازند چرا تسکین بخش ترین وسیله برای من فقط شما هستید. ای یاران ابدی انسانها ای مایه تسکین قلبهای نگران به راستی که سرچشمه های ابدی شما قابل ستایش است. ای قطره های اشک مگر نه اینست که ما با از دست دادن محبوب ترین دوست شما را به دست می آوریم . پس ای کاروان زلال اشکها از گرد چشمان فرسوده و محنت کشیده من در فراق دوست از روی گونه های سوخته ام فرو ریزید . زیرا گریه شراره احساسات من است!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
گاهی ساعت کلبه کوچکم از تپیدن باز می ماند باد بر پنجره تنهایی ام نمی کوبد و سکوت جاری می شود و من منتظرم تا پرده ها بر افتد واو رخ نماید تا من غرق در اعجاز شوم و ترانه وصل بخوانم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
اختیاری در گریه ندارم ، عجب زمانه ای سر بر شانه های خیالی ات گذاشتم و بی حضورت و بدون اجازه ، دل من بی امان ابری شد و گریست از اینکه چیزهایی نگفتم و در کنار یک فنجان چای داغ حرفی نزدم و امروز گریه کردم برای اینکه باز هم ادعای گریه داشتم!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
ای تو بهانه واسه موندن، ای نهایت رسیدن، ای تو خود لحظه بودن تو طلوع صبح خورشیدو دمیدن!!! ای همه خوبی، همه پاکی، تو کلام آخر من ای تو پر از وسوسه عشق ، تو شدی تمامی زندگی من !!! اسم تو، هرچی که میگم همه تکرار تو حرفهای دل من چشم تو، هرجا که می رم جاریه تو چشمای منتظر من!!! تورو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم ، از تو تصویری کشیدم که اونو هیچ جا ندیدم!!! تو رو از نگات شناختم ، قصه از عشق تو ساختم تو رو از خودت گرفتم ،با تو یک خاطره ساختم!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
ای کاش آسمان زیبای لاجوردی آنقدر با سخاوت بود که اشک خود را نثار کویر دل شکسته می کرد. ای کاش شمع ،دل شکسته پروانه را احساس می کرد. ای کاش دلها آنقدر صمیمی بودند که تا آخرین لحظات برای همدیگر می تپیدند. ای کاش انسانها با هم مهربان و دوست بودند و برای یکدیگر و برای با هم بودن زندگی می کردند. و ای کاش مهتاب همیشه نور خود را در کوچه های تاریک احساس پخش می کرد!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
مخصوص مخصوص الهام جونم لحظه آشنایمان را در هاله ای از شقایق سرخ بهاری پنهان کرده ام و آنرا هیچ گاه از یاد نخواهم برد . دوستیت به اندازه عمق بی نهایت و طول ابدیتهاست و اصالت و دوستی در وجودت زنده است! دلم می خواست که فریادم بلرزاند وجودت را و بدانی و باور آوری که خالصانه دوستت دارم!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
پشت دیواری که مرا از تو جدا کرده است بی گمان دلی میتپد که تو را دوست دارد. این دیوار که همواره معنای جدایی است در جدایی دلها اما معنا نمی یابد. آسایش من به آسایش تو پیوسته است . شادیهایت مرا نیز شاد می کند و اندوهت قلب مرا می فشارد. من و تو در کنار هم هرگز بیگانه نخواهیم بود پس دست در دست در آسایش هم بکوشیم و غمخوار یکدیگر باشیم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آخ دلم و نشکنی ها ღღماه نقره ایღღ(وبلاگ جدیدمه فقط عکس) آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|